تبليغاتX
شعری که شناسنامه توست !
شعر ، ترانه ، قطعه ادبی ، داستانک ، خاطره ، واگویه ، سفرنامه ، نمایشنامه و ...
یک لبخند

با زخمی چهارده ساله

این خروجی من است

وقتی تو اینجایی ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 10:10  توسط شقایق  | 

بازی من

یک کوچه و هفت سنگ

بازی تو

اما

یک شهر و

هفت سنگ

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 10:8  توسط شقایق  | 

به دنیا می آیم

برای آب شدن خودم

پا شدن

دیگران

این فصل ، آغاز دیگر من است

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 10:6  توسط شقایق  | 

سلام دوستان خوبم از وقفه ای که در حضور تازه ام ایجاد شد پوزش می طلبم با کارهای تازه ای همراه خواهم بود . دو مجموعه داستان بلند : هشت صبحی که نیامد ... و چند نقطه چین ... که تا پایان پاییز امسال به چاپ خواهند رسید و مجموعه داستان های کوتاه و آزاد در کتابی کوچک ظهوری تازه خواهم داشت . همیشه شاد و سربلند باشید 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 10:5  توسط شقایق  | 

« علامت سوال دیگری بگذارید ، من فرزند شهید نیستم ! » چاپ شد . با همراهی دو مجموعه گردآوری شده از شعر و داستان شاعران و نویسندگان استان هرمزگان به نام های :

« خمپاره ها به خوردن سیب عادت کرداند »

« وقتی بغض ماهی ها به لبخند ماه رسید »

جهت تهیه آثار فوق می توانید به حوزه هنری استان هرمزگان مراجعه فرمایید .

و انشالله اوایل نیمه دوم سال دو مجموعه داستان بلند نیز  به چاپ خواهد رسید با عناوین :

« هشت صبحی که نیامد »

« فقط نقطه چین ... »

منتظر نظرات و پیشنهادات شما دوستان و همراهان همیشگی بوده و هستم .

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 18:39  توسط شقایق  | 

زندگی لذت یک لیسک سرد

توی یک عصر غلیظ

با تو

در کوچه تابستانه است ...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 18:33  توسط شقایق  | 

« اعتراف »

اعتراف های عرفه دامنم را گرفته

دارم بین صفا و مروه

گم می شوم

مثل هاجر

وسط زَمزَم

نه زِمزِمه های مردی که می گوید :

اسماعیل تشنه نیست ،

و ابراهیم گوسفندان قربانی نشده را

چرا نه

بُرده پیش آدم

که دارد دنبال حوا می گردد ،

توی گندم های بهشت !

حالا بیست سالی می شود

صخره ها

زبان دراز شده اند

می خواهند از تو بالا بروند .

حیف دستهایت

حیف دستهایش ...

آسمان

« وَ جَعَلَها کَلِمَۀً باقِیَۀً فی عَقِبِهِ »

می خواند ،

سوسمارها ادا در می آورند

سنگ ها امربه معروف

دِشتاشه ها دروغ

می گویند :

محمد ( ص ) هنوز بیدار است

آنوقت ابو

بِکر ترین فکر را می کند

 عثمان به عصیان هایش

سلام ...

می دهم ... نه

داری دست های خدا را می گیری

توی بیابانی که سواره ندارد

و پیاده ها سکه می گیرند

که قول بفروشند !

استخوان شوند

توی گلوی شعرم .

حالا فرشته ها دست به یکی

می کنند !

چُغولی مرا به خدا

- می دانم

چاه با  یک کاسه شیر

هنوز پشت در ،

نه توی نخلستان

منتظر است .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آذر 1389ساعت 10:40  توسط شقایق  | 

« باد که می نویسد »

 

خودش را بین برگه های دفتر خاطرات مرور کرد .

امشب هوا سرد و بارانی است . باد از پشت پنجره خودش را به داخل خانه هُل می دهد . پرده چند بار جلوی باد در می آید و با چند تکان گوشه ای پرت می شود . پاهایم را به منقل زیر کرسی نزدیک        می کنم . پتو آنقدر سنگین است که صدای قیژ قیژ چهارچوب کُرسی را در می آورد . هیچ کس خانه نیست . کلوچه هایی که پخته ام روی سینی خشک شده اند .

ساعت 9 شب

یلدای سال یک هزار و سیصد و چهارده

¨

چهارده بار نوشتم بی بی نمرده ، فقط او را توی قبر گذاشته اند تا پدرم خجالت بکشد و از ترس اینکه شاید بی بی مرده به خانه بر گردد . چهارده بار نوشتم مادر گوشه چادرش را به دندان گرفت و توی             بغض های دربسته اش تکه تکه شد ، وقتی دختر ترشیده صاحب خانه توی ملحفه ای سفید و خونی افتاده بود و همسایه ها چو انداخته بودند : گرگ گازش گرفته است ، چهارده بار نوشتم پدرم او را بیشتر از من دوست می داشت ، وقتی تنها سیب درخت را چید و به او داد ...

ساعت 2 ظهر

تابستان سال یک هزار و سیصد و چهار

¨

- چِمچاره بگیری دختر ، گیساتو می برم یه دفعه دیگه توی این اتاق سَرَک بکشی !

اینها رو بی بی وقتی برای چندمین بار موهای مادرم را توی دستهایش تاب داده و چند دور ، دور حوض خانه با آن شکم برآمده چرخانده بود ، گفت .

وقتی مادرم توی دفتر خاطراتش نوشت :

تو هنوز به دنیا نیامده ای ، پدرت توی آن اتاق با دختری ...

ساعت 10 صبح

پائیز سال یک هزار و دویست و نود و نه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389ساعت 3:30  توسط شقایق  | 

در چشم کلاغی لانه می کنم

و روی تاول های ماه

تخم می گذارم !

باید از خیابان های گس بگذرم

و بگذارم

جرعه جرعه لبخندم را سر بکشند

تمام عاطفه ام را بغل کنند

و شمشیرهایشان را در من غلاف .

- هذیان می گویم

چندمین بار است ،

                       سایه ام مرا بالا می آورد .

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 22:42  توسط شقایق  | 

خدا داد بزرگی خواهد زد

سر کلماتی که

تو را نارس زائیده اند .

مادر خوبی برای شعرهایت نیستم .

چقدر نطفه

در زباله های شهر انداخته ام

مچاله خودم را

روی آسفالت

طی کرده ام !

-  موزائیک های  سرد خیابان

که پشت قباله  ی میدان ونک اند ,

مرا لیسیده اند

و گذاشته اند تمام عابران

از شعرهایم بالا بروند .

اینجا پارک ملت است !

کسی به کلمات فراری ام

دست نمی زند  .

حتی کلاغ های  هفت شکم زائیده

که روی زمستان چشمهایت

ذغال می شوند

و از زبان کودکی

سُر  می خورند ,   

می خورند  ...

 خوابهایی را

که  به صندلی ها ی ماده  دل بسته اند !

- امروز نطفه نارسم

بی آنکه از  داد خدا بترسد

روی کارتن های  موزی

                                                           متولد شد  .

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 22:39  توسط شقایق  |